حسین خان منزوی


قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

هه

روز نو
نوروز نو
عید سال نو
شاید حتی حالی نو !

برای من اما...
همان تابوت قدیمی همان هویت ابدی و بی بدیل!
که آرام آرام من دراو و اودر من می پوسد و حالا میخ های زنگ زده اش در تنم شکنجه شده...

.....................................................................................................................

پ.ن:ای انتظار پس کی به پایان می رسی و چون به پایان رسی بی تو چگونه توانم زیست (آندره ژید)